اخبار

نگاهی به محتوا زدایی درتئاتر / بیگانه سازی معنا درهنرهای نمایشی امروز

نگاهی به محتوا زدایی درتئاتر / بیگانه سازی معنا درهنرهای نمایشی امروز
ساراعابدی فرد :امروزه بشر در اوج جمع گرایی و حضور فعال در اجتماع و جوامع مختلف فرهنگی –هنری و اجتماعی - سیاسی، روز به روز در جهان تنهای خویش فرو می رود.

هیدگر می گوید " تقدیربشرمدرن بی خانمانی است."  خاصیت جهان امروز بیگانگی انسان از اجتماع خویش وپناه بردن در لاک تنهایی های تو در تو است.تنهایی هایی نشات گرفته ازدرگیری ها و مشغله های ناشی ازسرعت تکنولوژیکی جهانی که بشر خود آن را ساخته  و راه گریز را به روی خویش بسته است. این مسایل گیج کننده که روز به روز انسان را در ورطه آلزایمر بنیادین غرق کرده ،او را از اصل و محتوا، بیگانه و اسیر فرم های ظاهری کرده است.تنهایی هایی که به واسطه وسایل ارتباط جمعی از جمله موبایل و اینترنت و سایت های مجازی .... که به ظاهر انسان را به یکدیگر نزدیک و دنیا های مختلفی را در زیر یک سقف، آن هم سقف مجازی اینترنت، در یک دهکده، جمع کرده است، در باطن هریک را در کوچه پس کوچه های تن های خویش از اصل و واقعیت دور و سردرگم ساخته است.بیگانگی و بی خانمانی بشر امروزی چنان در تمام جوانب زندگی، ریشه دوانده که تشعشعاتش بر تمامی جوانب آن،نمایان است.حال در این مطلب به عواملی که باعث تولید آثارهنری (منظور نویسنده، هنرنمایش است )، که محتوازدا و از اصل خویش دور مانده اند، به اجمال می پردازیم.

این معظل که ریشه در ساختار بیمارگونه عوامل فرهنگی و اجتماعی ،هنر فعلی ما دارد،باعث شده تا هنرمند ان زیرسلطه شرایط بحرانی حاکم قرارگرفته و خود را به این جریان واگذارسازند ، تا بتوانند زندگی خود را در جهت ادامه حیات،از دست ندهند . درنتیجه ،ما نظاره گر این آشفته بازاری هستیم که در حال حاضر در جامعه تاتری امروزی ما حکمفرماست.

همانطورکه میدانیم هنراز "انسان" ظهور یافته است پس باید درارتباط با "انسان" معنا شود.  تعریف ما ازهنرتابع تعریف ما ازانسان است و لذا باید در جستجوی حقیقت وجود انسان و تجلیات آن بر آییم تا راهی به سرچشمه هنر در وجود انسان پیدا کنیم  . درابتدا با نظر شکلوفسکی یکی از رهبران جنبش فرمالیست روسیه ، درمورد درک آثار هنری میپردازم.شکلوفسکی موضوع مهمی را برای فهم ودرک بهتر آثار هنری ارائه میکند ،او بیگانه سازی یا آشنایی زدایی را برای شناخت بهتر آثار هنری و تحلیل آثار معرفی میکند.  برای توضیح این مطلب مثالی میزند: "ساحل نشینان بعد از مدتی دیگر صدای امواج دریا را نمی شنوند". بنابراین ما برای این که مفهوم و پیام آثار هنری را درک کنیم می بایست بیگانه سازی کنیم و آنرا آشنایی زدایی کنیم تا با فاصله گرفتن از آن سیاره مورد نظر (آثار  هنری) ، مفاهیم را بهت درک کنیم . در راستای بیان مطلبی درخصوص محتوا زدایی در تئاتر امروز،عواملی از فضای جامعه امروزی باعث شده اند تا، محتوا را از هنر دور کنند و در پی این عمل، هنرمند از فرم هم چیزی نمی تواند آنطور که بایسته وشایسته است ارائه دهد .  پس هم محتوا وهم فرم از هنر امروزی بیگانه شده است. البته این نوع بیگانگی ،آن نوع بیگانه ای که آلبرکامو ازآن داد سخن سرمی دهد نیست . این بیگانگی،متاثراز دوعامل بیرونی و درونی است.

 

الف عوامل درونی:

۱- فقدان اندیشه و تفکر،درجهان مولف یا پدید آورنده اثرهنری و بالطبع تأثیرآن برمخاطب.

۲-عدم آگاهی مولف از ملزومات جهان و اتفاقات پیرامون ،نتیجتا عدم بازتاب جهان واقعی مخاطب که با کژتابی همراه است.

۳-فقدان تعهد اندیشه،که درخود مسئولیت پذیری،اخلاق گرایی و رسالت هنری رابه همراه دارد.

۴-عاری بودن از تحولات درونی (تفکرعقلانی وشهود قلبی) که مرگ خلاقیت را برای اثربه ارمغان می آورد.

 

ب عوامل بیرونی:

۱- محیط واجتماع پیرامون مولف ومخاطب آثارهنری

۲-ممیزی آثارهنری وشورای نظارت برآثار ( این عامل خاص کشورهای جهان سوم است)

۳-بحران اقتصادی- این عامل بعد از اصل خصوصی سازی و خارج شدن بودجه تئاتر از بودجه دولت و متکی شدن تئاتر به اسپانسرهای غیر دولتی و تشکیل بخش های تولید و تهیه کننده گی در تئاتر، تشدید شد.  ( عامل بحران اقتصادی تئاتر، کم کم باعث می شود که فضای بورژوازی بر جامعه تئاتری حاکم شود و تئاتر، خاص طبقه مرفه باشد، که از کیفیت هنری کاسته،به فرم های پر زرق و برق متکی شود. همچنین با به کاربردن ادبیات سخیف جهت خنده گرفتن از مخاطب و استفاده از عروسک های نابازیگر یا چهره های سینمایی  جهت جذب گیشه ای مخاطب به شکل حرفه ای در تئاتر رخنه می کند.)

۴-فقرفرهنگی – سیاسی و اجتماعی

این دسته از عوامل باعث شده اند تا دست هنرمند به نوعی بسته شود و برای بقاء وادامه حیات هنری خود چشم به روی بسیاری از مهمترین عوامل موثر در تولید اثر هنری اش ، بسته یا به نوعی محتوا را قربانی امیال دیگر چه بیرونی و چه درونی ، سازد. ازطرفی فقدان مخاطب آگاه و فهیم درسیر قهقرایی وضعیت موجود تاثیر دوچندان گذاشته، به نحوی که همین مخاطبی کی از مشوقان هنرمند بوده ،با دست زدن های مکرر درسالن های تئاتر، او را دراین ورطه سقوط غرق می کند .زمانی که حقیقت دچار گمگشتگی میشود یعنی این که هنرمند از حقیقت فاصله میگیرد وحقیقت را گم میکند دیگر نمی تواند هیچ ادعایی از نشان دادن حقیقت به مخاطب داشته باشد چرا که ابتدا باید مولف خود به شناخت حقیقت دست یافته باشد تا بتواند در برخورد با یک امرغیرحقیقی آن را به مخاطب نشان دهد .همچنین مخاطبانی که هیچ درکی ازحقیقت ندارند و حقیقت ارائه شده ازهنرمند مخدوش است چگونه انتظار میرود که ( ومولف انتظار دارد ) مخاطب پا به پای وی به کشف حقیقت نائل آید . بنابراین تا زمانی که این حقیقت کشف نشود همچنان شاهد گمگشتگی محتوا و تراژیک ترآن که با مخاطبی آواره روبرو می شویم.

ازدیدگاه اومبرتواکو بین دانش زیبایی شناسی درهر دوره مشخص تاریخی و دیگرواقعیت های اجتماعی آن دوره ،به ویژه جنبه های گوناگون تمدن و فرهنگش، ارتباطی تنگاتنگ وهمبستگی متقابل معنا داری وجود دارد ،که آنها را درپیوندی ناگسستنی قرار میدهد ،بنابراین هنرمند یا مولف ناگزیر از آگاهی جهان پیرامون است. و دراین پیوند پیچیده وهمه جانبه، او را به برهمکنش دوسویه وامیدارد. تا بتواند بازتاب بهتری را از آن اثر دریافت کند. در دنیای مدرن که سرعت و تکنولوژی (فنآوری)  تاثیری شگرف برحافظه ، زبان وعمل انسان گذاشته است . و حتا روابط و غرایز انسان راهم متاثر کرده است، وظیفه هنرمند است که با دوری کردن از این تحولات که ناگزیر از رخ دادن هستند، به آفرینش و خلاقیت ،تولید آثاری پرمحتوای بپردازد. چرا که خلاقیت در تضادها وتناقضات شکل می گیرد. بنابراین زمانی که هنرمند ازاین جریانات به نفع خود استفاده کند، اثرش ماندگارتر و گویای سخنی تاثیرگذار بردل خواهد بود. اما درحال حاضراین اتفاقات درست برعکس رخ داده اند وهنرمند خود را باخته این ورطه قهقرایی قرارداده وبه جای این که ازجریانات بیگانه شود ازمحتوا بیگانه شده است. این معظل ،چونان موارد دیگری که هر تکنولوژی یا وسیله تکنولوژیکی که وارد کشور ما می شود ،فرهنگ استفاده  و کاربرد صحیح آن نیز با تاخیر و یا اصلن وارد نمی شود ،دامنه هنر و هنرمند را سخت درگیر کرده و بی تاثیر از این جریان نیست.

جمال که همان زیبایی است با هنر یک فرق اساسی دارد. جمال چیزی است که بادستگاه ادراکی سروکار داشته باشد، وهنر،خلاقیت این دستگاه است. یعنی اگر موجودی زیبا بود الزاماً هنر و هنرمند نیست. کسی هنرمند است که بتواند زیبایی بیافریند وآن‌ چه هنرمند بیافریند جمال و زیبایی است. فاصله بین آثارهنری آنچنان دورازهم است که نمیتوان به وجوح مشترکی از آثار هنری دست یافت به گونه ای که بتوان آن وجه مشترک میان آثار هنری را ویژگی هنری تعریف هنر نامید ،بارزترین محل ظهورهنر،اثرهنری است.اگربخواهیم براساس روش پدیدارشناسی به اثرهنری نظرکنیم علیرغم این که جا دارد ازملاک اثرهنری بودن یک اثرهنری پرسش کنیم میتوان با نظر به آثار هنری رایج از قبیل ،یک تابلوی نقاشی ،یک قطعه موسیقی، یک قطعه شعر،یک پرده نمایش ،یک مجسمه و... گفت درهراثرهنری صورتی وجود دارد و سیرتی. صورت اثرهنری همیشه حامل محتوا و پیامی است که این محتوا سیرتاثرهنری را تشکیل میدهد.        صورت اثرهنری محصول مهارت توام با خلاقیت هنرمند است وسیرتاثرهنری از جنس معرفت وآگاهی است. منشا این معرفت میتواند تجربه حسی یا تفکرعقلانی یا شهود قلبی باشد. دراین میان قوه خیال درشکل بخشیدن به صورت و سیرت هنر جایگاه ویژه ای دارد.  به طوری که هم میتواند درقالب وشکل ظاهری اثرهنری تحول وتاثیرایجاد کند وهم میتواند محتوا وپیام اثرهنری را دگرگون کند اما به نظر می رسد نقش اصلی و اساسی قوه خیال درمیان هنرمندان بیشتردرناحیه تاثیرگذاری برصورتاثرهنری است.

هایدگر دونوع تعریف برای هنرذکرمیکند؛ یکی تعریف رایج ومعمول هنر که آنرا دراصطلاح هنرابزاری مینامد، و دیگری تعریف غیرابزاری ازهنربه منزله انکشاف حقیقت. اوبرای تعریف ابزاری هنر،ابتدا می کوشد مفهوم ابزار راتحلیل کند و درنهایت به اینجا می رسد که ابزار بودن ابزار به این است که درخدمت قرارمیگیرد ،گویی ابزار از خودشان هویتی ندارند وهویتشان بر اساس ارتباط باغیر وبه خدمت گرفته شدن تعریف میشود. درتعریف ابزاری هنرنیزهنرازخودش اصالت وهویتی ندارد بلکه هویتش در پرتو به خدمت گرفته شدن ،تعریف می شود. اما درتعریف غیرابزاری هنر، هنرواثرهنری ازهنرمندان سرچشمه نمی گیرد واز زاویه زیبایی شناسی مورد اعتنا ولذت آدمیان قرارنمی گیرد و درنهایت به عنوان بخشی ازفعالیت فرهنگی محسوب نمی شود. هنردرتعریف غیرابزاری عبارت است از انکشاف حقیقت. دراین نگرش، هنر و اثر هنری در حد ذات از اصالت واستقلال و هویت برخورداراست. هنرواثرهنری چیزی است که درآن،حقیقت،استقرارمی یابد و با آن،حقیقت جلوه گرمیشود.

آدورنو  با نبوغ کانتی ،که اعتقاد دارد بیش ازحد سوبژکتیو است، مخالفت می ورزد.  درعوض فهم نبوغ به عنوان ویژگی منحصربه فرد "سوژه خلاق" ، آدورنو آنرا به مثابهه "حس هنرمند از تحت تسلط بودن اثرهنری تعریف می کند". این که ما تلاش می کنیم هنر را به شخصی که پشت آن قراردارد نسبت دهیم ،نشان از خود بیگانگی جامعه مصرف کننده است. این امر بسیارمتفاوت از دیدگاه کانتی است که شکاف میان اصالت هنر و آزادی فرد را به یکدیگر متصل می کند ، تا جایی که فرد ،در هنر چیزی اصیل را ابراز می نماید. آدورنو موافقت دارد این امر تا حدی صحیح است که فردیت،که خودانگیختگی آنرا درمیان آورده است ،به هنراجازه می دهد خود را عینیت بخشد ؛با این حال ،نا درست است که بگوییم انسانها هنر را خلق می کنند. مشکل اظهار مذکور این است که لحظه آفرینش را انکار می کند و هنر را با عقل ستیزی برابر می شمرد. علاوه بر این، "زیبایی شناسی نبوغ با تأکید خود برفرد، درحالی که با کلیت دروغین مخالفت می ورزد ،به وسیله جسمیت بخشیدن به فرد،توجه را از جامعه منحرف می کند" با این وجود، مفهوم کانتیِ نبوغ، به ما یادآوری میکند که هنر نمیتواند تماما به عینیت یافتگی (objectification) تقلیل داده شود. درهرحال، مشکل این است که نبوغ کانتی تا حد بسیاری مبتنی بر الگوی سوبژکتیو است ومنجر به بُت سازی از نبوغ و سنجیدن آن  در برابر دانشمند خِردگرا می شود. آدورنو این پروبلماتیک را به دو دلیل می یابد :

یک- خلقت ناب را به وسیله انسان ،بدون توجه به هدف تمجید می کند و بدین طریق بر وجدان کاری بورژوازی تأثیر می گذارد.

دو- نظاره گر عمل فهم از ابژه هنری پیش از او می رهاند و در عوض جایگزینی به او ارائه می دهد. بدین ترتیب، آدورنو "نبوغ" کانتی را،هم برحسب اهداف افزون برسرمایه داری وهم صنعت فرهنگ درک می کند.

درحالی که می پذیرم کار آدورنو در به چالش کشیدن مفهوم نبوغ، آنگونه که آنرا امروزه به کار می بریم صحیح است، اما فکرنمی کنم که او نقد سزاواری از کانت، تا حدی که نبوغ را به مثابه وجهی ازطبیعت می نگرد که بیش ازآن که نتیجه عاملیت سوبژکتیوِ صِرفب اشد، "ازطریق فرد کارایی می یابد" ،به دست داده باشد. آدورنو می پذیرد که نبوغ کانتی نمیتواند با ایده معاصرما از نبوغ یکسان پنداشته شود:

 درحالی که درقرن ۱۸ هرفرد،نابغه ای بالقوه محسوب می شد، امروزه تنها افراد معین وفوق العاده یی به عنوان نابغه درنظرگرفته میشوند. درقرن ۱۸،نبوغ یک ژست یا چهارچوبی ذهنی بود؛ آزادی خلق {آثارهنری} برای همه قابل حصول بود. علت آنکه نبوغ انحصاری شد به دلیل سرکوب تاریخیِ موجودِ مربوط به قرن های ۱۹ و ۲۰ است. "هنگامی که جهان واقع کورکورانه روند انسانیت زدایی (dehumanization) را آغاز کرد ،انگاره نبوغ بیشتر و بیشترایدئولوژی کشد. نبوغ از طریق نمایندگی (proxy)، دارای وضعیت ممتازی است: نبوغ از آنچه که واقعیت به مثابه ی یک کل برای انسان نفی می کند، بهره مند می گردد". موضوع زیبایی‌شناسی، عنصری است علمی در فرهنگ انسانی. فرهنگ ‌شناسان چپ مدعی هستند که در حین مبارزه‌ ی آشتی ‌ناپذیر طبقات درطول تاریخ بشر،آثارمهمی از هنر و فرهنگ بشر از بین رفته‌اند. از زمان روشنگری ،بحث میان اخلاق‌گرایان اجتماعی وزیبایی ‌گرایان هنردوست، آغاز گردیده است.  و از زمان رنسانس، مکاتب مختلف زیباشناسی به‌ وجود آمده که بعدها به سیستم‌های زیبایی‌شناسی: ایده‌آلیستی،مارکسیستی،پدیده‌شناسی،واگزیستانسیالیستی منجرشده‌اند. مارکسیسم بااشاره به زیبایی‌ پرستی غیرطبقاتی بورژوازی، سیستم سرمایه‌ داری را "تمدن در چهارچوب بربری توحشی نیازها" نامید.  چون زیباگرایان و زیباپرستان، خلاف زیباشناسان،آن را وسیله ‌شناخت وآگاهی ندانسته ، بلکه هدفی برای شعار "هنردرخدمت هنر"، یعنی مستقل از واقعیات اجتماعی وتاریخی، به حساب می‌آورند.  بورژوازی خواهان آثاری ادبی، هنری است که با مسائل و مشکلات: اخلاقی ،سیاسی ،اجتماعی و دینی رابطه‌ای نداشته و فقط در خدمت: لذت، سرگرمی،مصرف واقتصاد باشند. چپ‌ها،زیباگرایی غیراجتماعی را فرمالیسم نامیده‌اند. لیبرال‌ها این موضع چپ‌ها را نتیجه‌ی فرهنگ زمان استالین دانسته‌اند، چون درنظرمارکسیست‌ها، ادیبان وهنرمندان غیراجتماعی برج عاج‌نشین با پناه به گوشه‌گیری واحساس‌گرایی رمانتیک،از واقعیات گریخته وموجب یأس ونا امیدی می‌شوند.

اقتصاد و رسانه‌های سرمایه‌داری با دستکاری نیازهای زیبا دوستی مردم،تبلیغ مدام مدهای مصرفی؛ ازلباس تا رفتار اجتماعی، تشویق موج وجریان‌های هنری فریبکار، تشویق به مالکیت و داشتن کالا و آثارهنری، فعالیت درشاخه ‌اقتصاد توریسم سود جویانه، افتتاح فروشگاه‌های زنجیره‌ای کالاهای مصرفی، باعث زشتی ‌پرستی به جای زیباگرایی شده‌اند. درنظر چپ‌ها، لذت‌ جویی موجب ضد انسانی شدن محتوای کالاهای فرهنگی می‌شود. مارکسیست‌ها آن را بیان بربریت فرهنگ امپریالیستیمی ‌نامند که سرانجام به زوال وابتذال فرهنگی منتهی خواهد شد .کیرکگارد ازموضعی مذهبی،زیباگرایی و لذت ‌جویی را موجب بی‌اخلاقی و جدی نبود نمی‌دانست. انتقاد به زیبا پرستی از زمان باستان شروع شد، چون فرار از واقعیات تلخ به ظاهر زیبای جهان و کالا،ممکن است موجب نهیلیسم ضد زندگی نیز بشود. زیبا پرستی غرب درادبیات و هنرقرن۱۸نزد رمانتیک‌هایی مانند: شل گل وشاتوبریان و با شعار «هنربرای هنر» درنزد سمبولیست‌ها و اکسپرسیونیست‌ها مشاهده شده است. اسکاروایلد و روسکین درانگلیس، مالارمه، فلوبر و پروست درفرانسه ونوالیس درآلمان،ازجمله ادیبان اخلاق‌ گریز زیباپرست،به‌شمارمی‌آیند.

فلسفه ‌زیباشناسی، غیر از تئوری شناخت حسی،تئوری هنرهای آزاد نیز به‌ شمار می‌آید. در زیباشناسی کلاسیک پیش ازمارکس وهگل، فقط به جنبه‌ زیبایی آثار ادبی وهنری توجه می‌شد و رابطه ‌آن و واقعیات وتحولات اجتماعی را در نظر نمی‌گرفتند؛ مثلن کانت،قوانین زیباشناسی عینی را نفی می‌کرد، ولی شیلرمی‌گفت که آثار ادبی و هنری، مسائل عصرخود را مطرح می‌کنند. گوته می‌نویسد که هنر،تصویری است از زندگی و رابطه‌ هنر با زندگی اجتماعی را نمی‌توان انکارکرد. هگل مدعی بود که هنر،یعنی انسانی کردن جهان خارج، وهنر یک نوع رابطه ‌انسان با جهان اطرافش است،چون هنر،نخستین سکوی تحول خودشناسی "ایده‌ی مطلق"است. زیباشناسان و دمکرات‌های انقلابی روس مانند: بلینسکی، چرنیشفسکی، دوبرولیوبف،مورد توجه مارکسیست‌ها قرارگرفتند.درتاریخ سیراندیشه،غیر از فیلسوفان،ادیبان نیز به بحث استتیک و زیباشناسی پرداخته‌اند .  به شواهد تاریخ، علم زیباشناسی در جوامع برده‌داری شرق مانند: هند،چین،بابل و مصر به صورت مبارزه تمایلات مادی وایده‌آلیستی همیشه وجود داشتها ست. ارسطو در کتاب بوتیقای خود،هنر را تقلیدی از طبیعت می‌داند، و افلاتون، تئوری زیبایی را تصویری از ایده به ‌حساب می‌آورد. شلینگ درآلمان، اثرهنری را نتیجه‌ی وحدت طبیعت با آزادی می‌داند. هگل آن را نتیجه‌ی وحدت محتوا با ظاهر حسی معرفی کرده است. لسینگ خواهان رابطه‌ی آثارهنری باخلق است. سارتر بعد ازجنگ جهانی دوم، به جای زیباگرایی درادبیات، خواهان مسئولیت اجتماعی برای آن شد. او می‌گفت که شعر،زیباگرا است و نثر مسئولیت ‌خواه. آدورنو در این رابطه نوشت که رابطه‌ی هنر با جامعه تنها از طریق محتوا نیست، بلکه در فرم نیز این رابطه ثبت شده است. بعدها نیچه شاگرد فکری شوپنهاور را، یکی ازنظریه‌پردازان سبک "هنر برای هنر" به شمارآوردند  . درسال ۱۹۷۸ منتقد ی بنام ووتنف،مبحث زیبا شناسی را بخشی از "تاریخ ادبیات تطبیقی" اعلان نمود. نیچه گفته بود که زندگ یفقط از نظر زیباشناسی معنی دارد و بودلر زیر تأثیر نویسنده‌ ای به‌ نام گاوتیر،استتیک را خلاف ارسطو، تقلید و تصویری از واقعیات نمی‌دانست ،بلکه آن را مؤثرترین شاهد خیال‌ پردازی و خلاقیت انسانیت می‌نامید.  چند دهه بعد،اسکاروایلد نوشت که نخستین وظیفه ‌ی انسان در زندگی آن است که تا آن ‌جایی که ممکن است هنر دوست وهنرمند باشد.

آدورنو معتقد است که نبوغ علیرغم تغییرشکل تاریخی خود، ازاین حیث که برآزادی در دل ضرورت دلالت دارد همچنان با اهمیت است. یعنی، نبوغ به چیزی به طور واقعی سوبژکتی نائل میشود و چیزجدید را درحالیکه چنین می نماید که گویی همیشه درآنجا بوده است،خلق می کند. این چیز،اساساً چیزِ جدیدی نیست، بلکه در چهارچوب امرمذکو به وقوع می پیوندد. براین اساس، فرم ومعنا دوجزء وحدت بخش اثر هنری هستند که وجود هر کدام نه تنها دیگری را نفی نمی‌کند بلکه باعث اثبات دیگر می‌شود چراکه هیچ معنایی بدون در نظر گرفتن شکل و فرمی قابل درک نیست. معنا انتزاعی است و برای این که درک شود نیاز به شکل یا فرمی دارد که در آن منعکس شده باشد. مباحثات فراوانی در زمینه فرم صورت گرفته است. کانت فیلسوف برجسته آلمانی شخصی  بود که مبنای تفکر زیبایی ‌شناسی خود را بر اساس مفهوم فرم تبیین کرد. به طور روشن می‌توان گفت او اولین شخصی بود که مفهوم فرم را در هنر به صورت ویژه در مباحث زیبایی شناسی برجسته کرد. (کانت،۱۳۸۳: ص۱۲۳)

ماهیت هنرابزاری در به خدمت گرفته شدن، تبلور می یابد و درست ازهمین نقطه است که دیگر ویژگی های هنرابزاری تحقق می یابد.  ویژگی هایی از این قبیل که هنر جنبه زیبایی شناختی پیدا می کند و نوعی فعالیت فرهنگی محسوب می شود و به عنوان یک کالای لوکس در معرض بازدید بینندگان در موزه ها و نمایشگاهها قرارمی گیرد. اما هنرغیرابزاری به گمان هایدگر چنین ویژگی ها یی را ندارد و در واقع هویت او براساس به خدمت گرفته شدن، تعریف نمی شود بلکه منهای اینکه به خدمت درآید، اصالت ونقش دارد واصالت ونقش او براساس این که وجود و حقیقت با او و در او جلوه گر می شوند، و عالمی به واسطه او گشوده می شود، تبیین می گردد. با توجه به شناخت عواملی که در بالا ذکر شد نتیجه می گیریم که انسان عصرحاضرعموما وهنرمند ومخاطب ایرانی خصوصا بیگانه شده است. لذا تاثیر وتاثرات این بیگانه گی در آفرینش های هنری نمود پیدا کرده است  . هنرمند ناچار به عواملی که به او القا می شود وصل شده که تنها به آثار سفارشی تن میدهد و طوری جلوه می کند که محتوای اثر ش لازمه جهان امروز بوده که پیامدش همین نمایش های موجود برصحنه تئاتر ما است. این روند همچنان ادامه می یابد طوری که هنرمند با قرار گرفتن در پشت نقاب بیعاری، هنروخلاقیت خویش را قربانی شرایط موجود می سازد. زمانی که آثار از محتوا عاری گشت جای آن را ادبیات سخیف به همراه اطوارهای زننده وتحقیر یکدیگر به بهای خنده گرفتن از تماشاگر ،می گیرد. در پی این واقعه و سکوت مخاطب بیگانه و بی خانمان، درتفسیرازاثربیگانه تر و بی خانمان ترمی شود. راه گمشده است.

منابع:

زیبایی شناسی کانت ازنگاه آدورنو ، تریسی استارک ترجمه مهرداد امامی

تاتارکیه ویچ، فرم درتاریخ زیباییشناسی،فرهنگ تاریخ اندیشه‌ها،ترجمه صالح حسینی،چاپ اول

۱۵ آبان ۱۳۹۵ ۱۷:۲۳
ایران تئاتر |

نظرات بینندگان

نام را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید